کلینیک روانشناسی و مشاوره آوان – وقتی از اختلال شخصیت مرزی (Borderline Personality Disorder یا BPD) صحبت میشود، بسیاری از افراد نخست به نوسانات شدید خلق، روابط پرتنش یا ترس عمیق از رها شدن فکر میکنند. اما در دل بسیاری از این تجربهها، ویژگی دیگری نیز وجود دارد که گاه بیش از هر علامت دیگری زندگی فرد را تحت تأثیر قرار میدهد. این ویژگی «تکانشگری» است.
تکانشگری معمولاً بهعنوان انجام دادن کاری بدون فکر یا تصمیمگیری عجولانه تعریف میشود، اما این تعریف تنها بخش کوچکی از واقعیت را نشان میدهد. بسیاری از رفتارهایی که از بیرون ناگهانی، غیرمنطقی یا حتی خطرناک به نظر میرسند، برای فردی که آنها را انجام میدهد کاملاً قابل درک هستند. این رفتارها اغلب پاسخی فوری به رنجی هستند که در آن لحظه غیرقابل تحمل احساس میشود.
برای سالها، پژوهشگران تلاش کردند تکانشگری را صرفاً با تفاوتهای مغزی یا ضعف در کنترل هیجان توضیح دهند. هرچند این عوامل نقش مهمی دارند، اما تصویر کاملتر زمانی شکل میگیرد که به باورهای عمیقی نگاه کنیم که افراد درباره خود، دیگران و جهان در طول زندگی آموختهاند. این باورها، که اغلب در سالهای نخست زندگی شکل میگیرند، تعیین میکنند فرد چگونه موقعیتهای دشوار را تفسیر کند و چه واکنشی به آنها نشان دهد.

ریشه رفتار، اغلب در باورهاست
هیچکس با این باور متولد نمیشود که احساساتش خطرناک هستند یا باید هرچه سریعتر از آنها فرار کند. این باورها در تعامل با محیط شکل میگیرند.
کودکی را تصور کنید که هر بار احساس ناراحتی، خشم یا ترس خود را ابراز میکند، با بیاعتنایی، سرزنش یا تنبیه مواجه میشود. یا کودکی که محیط زندگیاش غیرقابل پیشبینی است؛ گاهی محبت میبیند و گاهی طرد میشود، بدون اینکه بداند چرا. در چنین شرایطی، ذهن برای بقا شروع به ساختن قواعدی میکند؛ قواعدی که شاید در آن زمان مفید بودهاند، اما سالها بعد به مانعی برای زندگی سالم تبدیل میشوند.
باورهایی مانند «احساسات من بیش از حد شدید هستند»، «اگر دیگران ناراحت شوند مرا ترک خواهند کرد»، «من ارزش دوست داشته شدن ندارم» یا «باید فوراً از این درد خلاص شوم» به تدریج به بخشی از هویت فرد تبدیل میشوند.
از این لحظه به بعد، هر اتفاق روزمره از پشت این عینک دیده میشود. یک پیام بیپاسخ، یک انتقاد ساده یا حتی تغییر لحن یک دوست ممکن است نه بهعنوان رویدادی عادی، بلکه بهعنوان نشانهای از طرد، شکست یا بیارزشی تعبیر شود. شدت هیجان به سرعت بالا میرود و ذهن به دنبال سریعترین راه برای خاموش کردن این آتش میگردد. در اینجاست که تکانشگری وارد صحنه میشود.
ممکن است فرد بیاختیار خرید کند، رابطهای را ناگهانی پایان دهد، به مصرف مواد روی بیاورد، پرخوری کند، به خود آسیب بزند یا تصمیمی بگیرد که ساعتی بعد از آن پشیمان شود. اگرچه این رفتارها در ظاهر متفاوتاند، اما اغلب هدف مشترکی دارند: پایان دادن به رنج روانی، حتی اگر فقط برای چند دقیقه.
نکته مهم این است که مغز، آرامش موقت را بهعنوان پاداش ثبت میکند. هر بار که یک رفتار تکانشی باعث کاهش اضطراب یا درد هیجانی میشود، احتمال تکرار آن در آینده بیشتر میشود. این همان سازوکاری است که باعث میشود افراد، با وجود آگاهی از پیامدهای منفی رفتارهایشان، باز هم آنها را تکرار کنند.
در واقع، مسئله این نیست که فرد نمیداند رفتارش آسیب زاست؛ مسئله این است که ذهن او هنوز راه مؤثرتری برای مقابله با آن میزان از فشار هیجانی نیاموخته است. (پیشنهاد میشود مطلب چرا غیرمنطقی رفتار میکنیم؟ را مطالعه کنید.)
وقتی شرم، چرخه را کامل میکند
رفتار تکانشی معمولاً پایان ماجرا نیست. پس از فروکش کردن هیجان اولیه، احساساتی مانند شرم، گناه یا خودسرزنشی ظاهر میشوند. فرد ممکن است با خود بگوید: «باز هم خراب کردم»، «هیچ وقت تغییر نمیکنم» یا «واقعاً مشکلی اساسی دارم.»
این افکار، همان باورهای قدیمی را تقویت میکنند؛ باورهایی که از ابتدا زمینه ساز رفتار بودهاند. به این ترتیب، چرخه دوباره از نو آغاز میشود. درد هیجانی، رفتار تکانشی، آرامش موقت، شرم و سپس دردی عمیقتر.
به همین دلیل است که متخصصان سلامت روان امروزه کمتر از اصطلاح «ضعف اراده» استفاده میکنند. آنچه فرد تجربه میکند، بیشتر به یک چرخه یادگیری شباهت دارد تا یک نقص اخلاقی.
یکی از تغییرات مهم در سالهای اخیر این بوده است که درمانگران تلاش میکنند به جای پرسیدن «چرا این کار را کردی؟»، سؤال دیگری مطرح کنند: «این رفتار قرار بود چه مشکلی را برای تو حل کند؟» پاسخ به این سؤال، اغلب دروازه ورود به دنیای باورهای پنهان فرد است.
برای مثال، ممکن است روشن شود که خودآسیبی نه برای جلب توجه، بلکه برای متوقف کردن احساس کرختی انجام شده است. یا خرج کردن افراطی تلاشی بوده تا فرد برای چند دقیقه احساس ارزشمند بودن کند. یا پایان دادن ناگهانی به یک رابطه، راهی بوده تا قبل از طرد شدن، خود فرد رابطه را ترک کند.
وقتی رفتار از این زاویه دیده میشود، نگاه ما نیز تغییر میکند. رفتار همچنان آسیب زننده است، اما دیگر بیمعنا یا غیرقابل فهم نیست. این تفاوت نگاه، یکی از پایههای درمان مؤثر است. (پیشنهاد میشود مطلب چگونه شرم ناشی از احساسات را از بین ببریم؟ را مطالعه کنید.)
راهی به سوی تغییر
یکی از امیدوارکنندهترین یافتههای روانشناسی این است که همان گونه که باورهای ناکارآمد آموخته میشوند، میتوان آنها را نیز تغییر داد. درمانهایی مانند رفتاردرمانی دیالکتیکی (DBT)، درمان شناختی-رفتاری (CBT)، طرحواره درمانی و درمان مبتنی بر ذهنیسازی (MBT)، همگی بر یک اصل مشترک تأکید دارند: بین احساس و رفتار میتوان فضایی ایجاد کرد، فضایی که در آن انتخاب امکان پذیر باشد.
این فرایند معمولاً با حذف ناگهانی رفتارهای تکانشی آغاز نمیشود، بلکه با افزایش آگاهی شروع میشود. فرد یاد میگیرد پیش از آنکه دست به عمل بزند، از خود بپرسد: «الان دقیقاً چه احساسی دارم؟ این احساس چه باوری را در من فعال کرده است؟ آیا تهدیدی که احساس میکنم واقعاً به همان اندازه که ذهنم میگوید بزرگ است؟»
پاسخ به این پرسشها همیشه آسان نیست، اما هر بار که فرد بتواند حتی چند دقیقه میان هیجان و عمل فاصله ایجاد کند، مغز تجربهای جدید ثبت میکند. تجربهای که به تدریج پیام تازهای به سیستم عصبی میدهد: «برای زنده ماندن لازم نیست همیشه فوراً واکنش نشان دهم.»
همین تجربههای کوچک، در طول زمان، مسیرهای عصبی تازهای میسازند و شدت چرخههای تکانشی را کاهش میدهند. شاید مهمترین بخش این مسیر، تغییر نگاه فرد به خودش باشد. بسیاری از افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی سالها با این باور زندگی کردهاند که «من مشکل هستم.» در حالی که درمان تلاش میکند این جمله را به شکل دیگری بازنویسی کند: «من رفتارهایی آموختهام که زمانی به بقایم کمک کردهاند، اما امروز دیگر به من آسیب میزنند.» این تفاوت ظاهراً کوچک، میتواند آغاز تغییری بزرگ باشد.
درک این موضوع که تکانشگری همیشه نشانه ضعف شخصیت یا ناتوانی در کنترل خود نیست، بلکه اغلب پاسخی آموخته شده به سالها درد و ناامنی است، هم برای درمانگران و هم برای اطرافیان اهمیت زیادی دارد. رفتارهای تکانشی مسئولیت فرد را از بین نمیبرند، اما فهمیدن ریشههای آنها، راه را برای تغییر هموارتر میکند.
در نهایت، بهبود در اختلال شخصیت مرزی معمولاً با حذف کامل هیجانهای شدید آغاز نمیشود، بلکه با ایجاد رابطهای متفاوت با آنها شروع میشود. فرد کمکم میآموزد که احساسات، حتی اگر بسیار دردناک باشند، موقتیاند. آنها میآیند، اوج میگیرند و فروکش میکنند. وقتی دیگر لازم نباشد هر موج هیجانی فوراً خاموش شود، تکانشگری نیز به تدریج جای خود را به انتخابهای آگاهانهتر میدهد.
شاید همین، مهمترین پیام این موضوع باشد: انسان بیش از آنکه اسیر گذشته خود باشد، قادر است از آن بیاموزد. باورهایی که روزی برای بقا شکل گرفتهاند، میتوانند با تجربههای تازه، روابط ایمن و درمان مؤثر، جای خود را به باورهایی بدهند که به جای تداوم رنج، زمینه ساز رشد و آرامش باشند.
«پیشنهاد میشود از تست های شخصیت کلینیک روانشناسی آوان که به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است، برای شناخت و آگاهی بیشتر از خودتان استفاده کنید.»
منبع:
National Institute of Mental Health
مطالب مشابه:
- سه گانه تاریک شخصیت
- 5 رویکرد برای درمان و مدیریت اختلال سازگاری
- اضطراب به عنوان رفتار آموخته شده و چگونگی حذف آن
- اختلالات شخصیت خوشه B چیست؟
- اثرات طولانی مدت داشتن والدینی با اختلال روانی
- چرا بدجنس میشویم؟
- 3 باور غلط در مورد افراد بسیار حساس (HSP)
- تغییر رفتار و الگوهای رفتاری در 5 مرحله
- با افراد غیر منطقی چگونه رفتار کنیم؟
- فرهنگ ها چگونه خصوصیات رفتاری ما شکل می دهند؟
- تله رفتارهای اجتنابی و ایمن
- 2 علامتی که نشان می دهد شما با الگو های رفتار سمی زندگی میکنید
- شخصیت چیست؟ هر آنچه لازم است درباره شخصیت بدانید
- 3 نوع حساسیت رفتاری
- 10 رفتاری که می تواند دیگران را از شما دور کند
- 10 رفتاری که نشان دهنده اضطراب اجتماعی شماست
- آیا افراد با ویژگی های شخصیتی متضاد جذب یکدیگر می شوند؟
- تشخیص عدم بلوغ عاطفی در شخصیت های ناسازگار
- 8 نشانه اختلال شخصیت نمایشی