حقایقی درباره نفرت از خود - کلینیک روانشناسی آوان | مرکز مشاوره روانشناختی

حقایقی درباره نفرت از خود

فهرست مطالب

نکات کلیدی این مطلب:

  • برای کودکان بسیار ویرانگر است که بپذیرند والدین آنها ممکن است صلاحیت نگهداری از آنها را نداشته باشند یا ممکن است والدینی ظالم باشند.
  • نفرت از خود یک استراتژی بقا در دوران کودکی است، اما در زندگی بزرگسالی به ما خدمتی نمی کند.
  • می توان از نفرت به خود، به شفقت به خود حرکت کرد.

کلینیک روانشناسی و مددکاری آوان – حقیقت در مورد نفرت از خود و پسرعموهای ظریف تر آن (عزت نفس پایین و اعتماد به نفس پایین) شناخته شده هستند، اما به ندرت در مورد آنها صحبت می شود. زیرا می تواند موضوع ناراحت کننده ای باشد.

گونه های دیررس در مقابل گونه های زودرس

در سال‌های اولیه زندگی و در بیشتر دوران کودکی، کودکان انسان کاملاً به مراقبان خود وابسته هستند. در اصطلاح بیولوژیکی، ما گونه‌ای هستیم که به آن “گونه های آلتریشیال (Altricial)” یا دیررس می گویند. پرندگان یا پستانداران آلتریشیال فرزندانی بی پناه به دنیا می آورند. بچه های تازه بیرون آمده یا متولد شده آنها تمایل دارند با چشمان بسته به این دنیا بیایند. آن‌ها معمولاً بی‌حرکت هستند، فاقد خز یا پوست هستند و نمی‌توانند به تنهایی غذا جمع کنند. انسان‌ها شاید دگرگونه‌ترین گونه‌ای باشند که وجود دارد: ما برای مدت طولانی‌تری نسبت به سایر پستانداران به کسانی وابسته می‌شویم که مسئول رفاه ما هستند تا نیازهای جسمی و عاطفی ما را برآورده کنند.

در مقابل، حیواناتی که به اصطلاح «precocial» یا دیررس نامیده می‌شوند، بچه‌هایی به دنیا می‌آورند که چشمانشان باز است، موها و مغزهای بزرگی دارند و تقریباً بلافاصله حرکت می کنند. آنها می توانند پس از تولد نسبتاً سریع از شکارچیان فرار کنند یا از خود در برابر شکارچیان دفاع کنند.

چرا این موضوع از نظر روانشناسی اهمیت دارد؟ این مهم است زیرا، آگاهانه یا ناخودآگاه، ما به عنوان نوزادان برهنه و درمانده از وابستگی مفتضحانه خود آگاه هستیم. در نتیجه، این فکر که ممکن است مشکلی در والدین ما وجود داشته باشد (این که آنها ممکن است بهترین علایق ما را در دل نداشته باشند، ممکن است توانایی خود را برای مراقبت از ما نداشته باشند، ممکن است بی محبت باشند یا حتی رفتاری پرخاشگرانه و مخرب نسبت به ما داشته باشند.) از نظر وجودی تهدید کننده است. در واقع آنقدر وحشتناک است که با تمام توان در برابر آن دفاع می کنیم و دستگاه روانشناختی ما تمام تلاش خود را می کند تا ما را از دانستن و احساس این حقیقت باز دارد. (پیشنهاد می شود مقاله چهار روش برای متوقف کردن نفرت از خود را مطالعه کنید.)

سرزنش خودمان

در قلب استراتژی دفاعی ما در برابر چنین دانشی، ساختن روایت هایی در مورد خود و دیگران است که قابل تحمل تر است. بنابراین، اگر ما احساس می کنیم مورد بی مهری قرار گرفته ایم، مدام مورد انتقاد واقع می‌شویم، تمسخر می شویم، طرد می شویم یا قربانی آزار جنسی هستیم، ترجیح می دهیم خودمان را سرزنش کنیم تا والدینمان. اعتراف آگاهانه به بی‌کفایتی یا ظلم والدین ما بسیار ویرانگر است. از نظر روان‌شناختی، برای ما بسیار امن‌تر است که انتقاد را به جای بیرون به درون خود معطوف کنیم و خود را به خاطر بدبختی‌هایی که می‌کشیم سرزنش کنیم.

جمعی از فیلسوفان در کتاب حکیمانه و شگفت انگیز “نقل قول هایی برای زندگی کردن”، این گونه بیان می کنند:

یک واقعیت قطعی زندگی روانشناختی، عدم تمایل هر کودکی به این است که فکر کند مشکلی در والدینش وجود دارد، حتی زمانی که این مشکلات بسیار زیاد است. تقریباً تمام تلاش خود را می کند تا از این ایده که والدینش ممکن است از نظر ذهنی ناخوشایند یا اساساً بی رحم باشند، جلوگیری کند. کودک ترجیح می دهد از خود متنفر باشد تا اینکه نسبت به کسانی که آن را ناامید کرده اند عصبانی شود.

همچنین نویسندگان به بیان دقیق تری می‌گویند: ما در کودکی، خشم درست را با شرم جایگزین می کنیم. زیرا عصبانیت به سادگی یک گزینه بسیار خطرناک احساس می شود:

کودکان کوچک به طور طبیعی آسیب وارد شده به خود را به بیزاری از خود تبدیل می کنند. آن‌ها نمی‌پرسند که چرا والدینم از من مراقبت نمی‌کنند؟، «چرا والدینم با من بد رفتار می کنند؟» آنها به جای شک به کسانی که باید از آنها محافظت کنند از خود متنفرند. شرم جایگزین خشم می شود و به نظر می رسد برای حفظ تعادل، گزینه ایمن تری باشد.

در حالی که استراتژی سرزنش و دوست نداشتن خود ممکن است یک مکانیسم غم انگیز اما معقول برای بقا در دوران کودکی باشد، در بزرگسالی به یک نقص واقعاً ناتوان کننده تبدیل می شود. وقتی بزرگ شدیم، بالاخره می‌توانیم از خود مراقبت کنیم و حمایت کنیم و شریک‌ زندگی و دوستانی را انتخاب کنیم که دوست‌داشتنی و مهربان باشند، دیگر نفرت از خود به ما خدمت نمی‌کند. اما این شیطانی است که ما می شناسیم، در ما نهادینه شده است. ما در دوران بزرگسالی، شرم دوران کودکی خود را با این روایت ادامه می دهیم که دوست داشتنی نیستیم و در هسته ما مشکلی وجود دارد، اینکه اساساً ما افراد بدی هستیم. (پیشنهاد می شود مقاله چرا من دوست داشتنی نیستم را مطالعه کنید.)

به علاوه، زمانی که از افکار نفرت‌انگیز از خود رنج می‌بریم، اغلب تمایل داریم لایه‌ای دیگر از درد را بر روی درد اصلی قرار دهیم، فرآیندی که در درمان پذیرش و تعهد، «درد کثیف» نامیده می‌شود. ما از خود متنفریم به این دلیل که از خود متنفریم!، ما از شرمساری احساس شرم می کنیم، ما به سادگی نمی‌توانیم بفهمیم که چرا با خودمان چنین رابطه‌ای نادرست و ناسالم داریم و اینکه چرا نمی‌توانیم مانند دیگران اعتماد به نفس و شادی داشته باشیم.

در نهایت، هنگامی که به دنبال درمان برای خروج از این الگوهای ناکارآمدِ تفکر و احساس می‌شویم، بسیاری از ما به واسطه آن خشم سرکوب‌شده، خشم را لمس می‌کنیم. ما ممکن است در مورد والدین خود و راه هایی که برای مدتی ما را ناکام گذاشته اند احساس تلخی کنیم. گاهی اوقات ممکن است برای مدت طولانی در مرحله خشم گیر کنیم. (پیشنهاد می شود مقاله پنج آسیب خشم سرکوب شده را مطالعه کنید.)

از خشم تا غم

با این حال خشم نیز صرفاً یک مرحله رشد در روند درمان است. در حالی که عمیقاً لازم است برای مدتی در سرزمین خشم سکونت داشته باشید، مطلوب نیست که ساکن دائمی شوید. خشم انرژی زا و محرک است و نگه داشتن آن می تواند وسوسه انگیز باشد. اما تنها زمانی که در نهایت آماده رها کردن آن باشیم، به احساس اصلی می رسیم: غم و اندوه. اینکه به خودمان اجازه دهیم غم و اندوه خود را در مورد اتفاقی که برایمان افتاده احساس کنیم، می تواند به شدت شفابخش باشد. غم درد صادقانه، واقعی و پاک است.

وقتی بتوانیم به خودمان اجازه دهیم غمگین باشیم، دوباره احساس می کنیم. برای نفرت از خود این نکته مهم دیگری است و تا حد زیادی یک پدیده شناختی است. افکار، ارزیابی ها و قضاوت ها علاوه بر اینکه یک عادت ناکارآمد هستند، دفاعی در برابر احساس، به ویژه در برابر احساس غم و اندوه ما هستند.

پذیرش و شفقت به خود

فراتر از غم و اندوه، چیزی دیگر وجود دارد که ما واقعاً برای آن تلاش می کنیم. پاداش درک شناختی و عاطفی ما از آنچه برای ما اتفاق افتاده است: پذیرش و شفقت به خود. (پیشنهاد می شود مطلب نسبت به خود چقدر بخشنده و دلسوز هستیم را مطالعه کنید.)

پس می‌توانیم مراحل تنفر از خود و چگونگی غلبه بر آن را به شرح زیر شرح دهیم:

  • آسیب عاطفی ویا فیزیکی که توسط مراقبین ما در دوران کودکی وارد شده است.
  • تبدیل خشم به شرم، به عنوان معیاری برای محافظت از خود.
  • عادی سازی روایت های بی لیاقتی و دوست داشتنی نبودن.
  • کشف منشأ اصلی باورهای منفی و داستان های خود (اغلب در درمان).
  • یک دوره عصبانیت.
  • یک دوره غم و اندوه.
  • درک واقعی، پذیرش و شفقت به خود.

البته این فقط تئوری است. در عمل، فرآیندهای رشد و بهبودی ما هرگز آنقدر منظم و خطی نیستند. و نمی‌توانیم مراحل مختلف را به این ترتیب مشخص کنیم. همه آنها به هم مرتبط هستند و اغلب ممکن است با یکدیگر همپوشانی داشته باشند. ما همچنین ممکن است بین فازهای مختلف به شدت در نوسان باشیم، یک روز پیشرفت بزرگی داشته باشیم و احساس کنیم که دوباره به نقطه اول برگشته ایم. ممکن است بین این مراحل برقصیم یا زیگزاگ حرکت کنیم. علاوه بر این، هیچ‌کس نمی‌تواند همیشه احساس پذیرش و شفقت به خود کند. همه ما روزهای بدی را پشت سر می‌گذاریم یا ممکن است موقتاً توسط توپ‌های زندگی از مسیر خود دور شویم.

اما چیزی که می‌خواهم بگویم این است: در هر مقطعی از زندگی، می‌توانید وارد سفر نفرت از خود تا شفقت به خود شوید، بدانید که تغییر ممکن است. هر چقدر هم که این فرآیند دشوار و دردناک باشد، پاداش‌ها بیش از ارزش تلاش هستند. تصور کنید اگر بتوانید اکثر اوقات خودگویی های نفرت انگیز خود را کنار بگذارید و صدای درونی دلسوزانه و عاقلانه ای را جایگزین آن کنید، زندگی شما چه حسی خواهد داشت. آرامشی را تصور کنید که در امپراتوری درونی شما حاکم خواهد شد و بدون سروصدای درونی خود ویرانگر چه کاری می توانید انجام دهید. تصور کنید که چقدر می‌توانید در زندگی خود متفاوت ظاهر شوید؟ به این چشم‌انداز ادامه دهید و به سادگی یک قدم برای تغییر بردارید.

محمد امین مختاریان

مطالب مرتبط:

به این محتوا امتیاز دهید
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نام نویسی

گروه درمانی اضطراب اجتماعی