چه زمانی باید تسلیم شویم؟ - کلینیک روانشناسی آوان | مرکز مشاوره روانشناختی

چه زمانی باید تسلیم شویم؟

فهرست مطالب

کلینیک روانشناسی و مشاوره آوان – ما معمولاً تسلیم شدن را دوست نداریم. از کودکی یاد گرفته‌ایم که آدم‌های موفق کسانی هستند که دست از تلاش نمی‌کشند؛ کسانی که بعد از هر شکست دوباره بلند می‌شوند، در برابر مشکلات مقاومت می‌کنند و حتی وقتی همه چیز علیه آن‌هاست ادامه می‌دهند. «هرگز تسلیم نشو» یکی از آشناترین توصیه‌هایی است که در فرهنگ موفقیت شنیده‌ایم. این توصیه گاهی واقعاً نجات‌ بخش است، اما مشکل از جایی شروع می‌شود که آن را به یک قانون همیشگی تبدیل می‌کنیم. قانونی که می‌گوید هر هدفی را که شروع کردی باید تا انتها دنبال کنی، هر رابطه‌ای را که برایش تلاش کرده‌ای باید حفظ کنی و هر مسیری را که واردش شده‌ای باید به هر قیمتی ادامه دهی.

واقعیت پیچیده‌تر از این است. در زندگی، همیشه بیشتر تلاش کردن به معنای نزدیک‌تر شدن به نتیجه مطلوب نیست. گاهی تلاش بیشتر فقط باعث می‌شود زمان، انرژی، پول و ظرفیت روانی بیشتری از دست بدهیم. گاهی مسئله این نیست که ما به اندازه کافی مصمم نیستیم؛ مسئله این است که در مسیری قرار گرفته‌ایم که دیگر مقصد ارزش رسیدن ندارد. حتی ممکن است مقصد از ابتدا چیزی نبوده باشد که واقعاً می‌خواستیم. در چنین شرایطی، رها کردن نه نشانه ضعف، بلکه نشانه توانایی دیدن واقعیت است.

چه زمانی باید تسلیم شویم؟

تفاوت پشتکار و پافشاری بی‌فایده

پشتکار زمانی معنا دارد که هنوز دلیلی برای ادامه دادن وجود داشته باشد. ممکن است مسیر دشوار باشد، شکست‌هایی اتفاق افتاده باشد و نتیجه دیرتر از چیزی که انتظار داشتیم به دست بیاید، اما همچنان شواهدی وجود داشته باشد که ادامه دادن می‌تواند ما را به جایی برساند که می‌خواهیم. در این حالت، تلاش بیشتر می‌تواند منطقی باشد. اما پافشاری زمانی اتفاق می‌افتد که شواهد نشان می‌دهند ادامه مسیر دیگر کار فایده ندارد، ولی ما فقط به دلیل ترس از پذیرفتن شکست یا به دلیل سرمایه‌ای که تاکنون صرف کرده‌ایم، همچنان ادامه می‌دهیم.

این تفاوت ظریف اما بسیار مهم است. زیرا انسان‌ها همیشه بر اساس واقعیت تصمیم نمی‌گیرند. ذهن ما گاهی برای حفظ تصویری که از خودمان ساخته‌ایم، به ادامه دادن اصرار می‌کند. ما دوست داریم خودمان را فردی بدانیم که «جا نمی‌زند»، «کم نمی‌آورد» و «تا آخر می‌رود». بنابراین ممکن است حتی وقتی یک مسیر دیگر با زندگی ما سازگار نیست، به آن ادامه دهیم فقط برای اینکه نمی‌خواهیم با این واقعیت روبرو شویم که شاید انتخاب اولیه‌مان اشتباه بوده است.

اینجاست که مفهوم «هزینه ازدست‌ رفته» اهمیت پیدا می‌کند. فرض کنید پنج سال از زندگی خود را صرف یک رابطه کرده‌اید. اکنون متوجه شده‌اید که این رابطه دیگر سالم، رضایت‌ بخش یا سازنده نیست. با این حال، رها کردن آن برایتان بسیار دشوار است. ذهن شما می‌گوید: «بعد از پنج سال؟ یعنی تمام این سال‌ها را هدر داده‌ام؟» یا ممکن است در شغلی بمانید که دیگر دوستش ندارید، فقط چون برای رسیدن به جایگاه فعلی سال‌ها تحصیل و تلاش کرده‌اید. در هر دو حالت، گذشته به شکلی نامرئی آینده شما را گروگان گرفته است.

اما واقعیت این است که زمان گذشته، چه رابطه را ادامه دهید و چه تمام کنید. سال‌هایی که گذشته‌اند دیگر قابل بازگرداندن نیستند، پولی که خرج شده نیز برنمی‌گردد، تجربه‌ای که به دست آورده‌اید هم از بین نمی‌رود، اما چیزی که می‌تواند تغییر کند فقط تصمیم شما درباره آینده است. به همین دلیل سؤال سالم‌تر این نیست که «تا امروز چقدر برای این موضوع هزینه کرده‌ام؟» بلکه باید پرسید: «اگر امروز، با دانشی که اکنون دارم، بخواهم تصمیم بگیرم، آیا باز هم این مسیر را انتخاب می‌کنم؟» گاهی پاسخ به همین سؤال می‌تواند چیزی را که مدت‌هاست در درونمان می‌دانیم، آشکار کند. (پیشنهاد می‌شود مطلب رهایی از رنج اشتباهات گذشته را مطالعه کنید.)

نیاز انسان به کنترل کردن

یکی دیگر از دلایلی که رها کردن برای ما دشوار است، نیاز انسان به کنترل است. ما دوست داریم باور کنیم که اگر به اندازه کافی تلاش کنیم، می‌توانیم نتیجه را تغییر دهیم. این باور از یک جهت به ما قدرت می‌دهد، اما از طرف دیگر ممکن است باعث شود مسئولیت کارهایی را بر عهده بگیریم که اساساً در کنترل ما نیستند.

در یک رابطه عاطفی، می‌توانیم صادق باشیم، گفت‌وگو کنیم، تغییر کنیم و برای بهتر شدن رابطه تلاش کنیم، اما نمی‌توانیم دیگری را مجبور کنیم که ما را دوست داشته باشد. در محیط کار می‌توانیم کیفیت عملکرد خود را بالا ببریم، اما نمی‌توانیم تضمین کنیم مدیرمان همیشه ما را تحسین کند. می‌توانیم برای رسیدن به یک هدف اقتصادی برنامه‌ریزی کنیم، اما نمی‌توانیم تمام شرایط بازار و اتفاقات بیرونی را کنترل کنیم.

وقتی مرز میان «آنچه که در اختیار ما است» و «آنچه در کنترل ما نیست» را نمی‌بینیم، به‌ تدریج فرسوده می‌شویم. انرژی روانی ما صرف جنگیدن با واقعیت می‌شود، واقعیتی که هرچقدر هم تلاش کنیم قرار نیست مطابق خواسته ما تغییر کند. در این شرایط، «آسان گرفتن» می‌تواند معنای عمیق‌تری پیدا کند. آسان گرفتن به معنای بی‌خیالی، تنبلی یا بی‌مسئولیتی نیست. گاهی آسان گرفتن یعنی پذیرفتن اینکه لازم نیست همه چیز را کنترل کنیم. یعنی بفهمیم کجا باید تلاش کنیم و کجا باید دست از فشار آوردن برداریم. شاید بلوغ روانی تا حد زیادی با توانایی تشخیص اینکه کدام مسائل به تلاش ما پاسخ می‌دهند و کدام مسائل نه، ارتباط داشته باشد.

البته اینجا یک خطر مهم وجود دارد. اگر بیش از حد درباره «رها کردن» صحبت کنیم، ممکن است آن را بهانه‌ای برای فرار از دشواری قرار دهیم. هر چیزی که سخت است، لزوماً ارزش رها کردن ندارد. بعضی از اهداف ارزشمند دقیقاً به این دلیل دشوارند که نیازمند رشد، صبر و تحمل ناکامی هستند. بعضی روابط نیز با عبور از یک دوره سخت می‌توانند عمیق‌تر و سالم‌تر شوند. بنابراین صرفاً خسته بودن، ناامید شدن یا مواجه شدن با شکست نمی‌تواند دلیل کافی برای کنار کشیدن باشد. (پیشنهاد می‌شود مطلب هنر رها کردن را مطالعه کنید.)

رها کردن یا ادامه دادن

اینجا باید سؤال دیگری از خودمان بپرسیم: «آیا می‌خواهم این مسیر را رها کنم چون دیگر ارزشمند نیست، یا به این دلیل که تحمل سختی آن برایم دشوار شده است؟»

پاسخ همیشه فوری و ساده نیست. گاهی لازم است کمی فاصله بگیریم تا بفهمیم مسئله واقعاً چیست. ممکن است بعد از استراحت، دوباره انرژی ادامه دادن را پیدا کنیم. ممکن است متوجه شویم روشمان اشتباه بوده و باید مسیر را اصلاح کنیم. یا ممکن است برای نخستین بار با وضوح ببینیم که هدف دیگر متعلق به ما نیست.

این نکته اهمیت زیادی دارد، چون انسان موجودی ثابت نیست. خواسته‌ها، ارزش‌ها و اولویت‌های ما در طول زندگی تغییر می‌کنند. چیزی که در بیست‌ سالگی رؤیای ما بوده ممکن است در چهل‌ سالگی دیگر معنای سابق را نداشته باشد. رابطه‌ای که زمانی برایمان ضروری به نظر می‌رسید، ممکن است امروز دیگر با نیازها و ارزش‌های ما هماهنگ نباشد. شغلی که زمانی نشانه موفقیت بود، ممکن است بعدتر تبدیل به منبع فرسودگی شود.

در چنین شرایطی، ادامه دادن فقط به این دلیل که «من یک روز این را می‌خواستم» می‌تواند نوعی بی‌توجهی به انسان امروزیِ ما باشد. ما گاهی تصور می‌کنیم وفاداری یعنی همیشه به انتخاب‌های گذشته وفادار بمانیم. اما شاید شکل بالغ‌تر وفاداری، وفادار ماندن به ارزش‌ها و نیازهای واقعی امروزمان باشد. تغییر مسیر همیشه به معنای اشتباه بودن انتخاب قبلی نیست. گاهی انتخاب قبلی برای آن مرحله از زندگی درست بوده، اما زندگی تغییر کرده است. حتی در برخی موارد، هوشمندانه‌ترین تصمیم ممکن است این باشد که اصلاً تلاش نکنیم.

این ایده در ابتدا عجیب به نظر می‌رسد، چون معمولاً تصور می‌کنیم تصمیم درست یعنی وارد عمل شدن. اما همه فرصت‌ها ارزش استفاده کردن ندارند و همه درهای باز، مقصد خوبی ندارند. هر تصمیمی که می‌گیریم، بخشی از زمان و انرژی محدود ما را مصرف می‌کند. بنابراین نرفتن به یک مسیر نامناسب نیز می‌تواند نوعی انتخاب آگاهانه باشد.

قبل از ورود به یک رابطه، شغل، پروژه یا هدف جدید، شاید بد نباشد از خودمان بپرسیم: «اگر این کار موفق شود، آیا واقعاً به زندگی‌ای که می‌خواهم نزدیک‌تر می‌شوم؟» گاهی پاسخ این سؤال نشان می‌دهد که ما در واقع دنبال نتیجه‌ای هستیم که ارزش هزینه کردن ندارد. ممکن است فردی سال‌ها برای رسیدن به جایگاهی تلاش کند که در نهایت فقط تأیید دیگران را برایش به همراه دارد، نه رضایت شخصی. ممکن است کسی برای حفظ رابطه‌ای بجنگد که تنها چیزی که او را در آن نگه داشته، ترس از تنهایی باشد. در این شرایط، مشکل این نیست که فرد باید بیشتر تلاش کند. مشکل این است که باید دوباره تعریف کند چه چیزی واقعاً ارزش تلاش کردن دارد. (پیشنهاد می‌شود مطلب چرا با وجود تلاش زیاد، پیشرفت نمی‌کنیم؟ را مطالعه کنید.)

تسلیم شدن نتیجه قدرت است

زندگی منابع نامحدود در اختیار ما نمی‌گذارد. ما زمان محدودی داریم، انرژی محدودی داریم و ظرفیت محدودی برای تحمل فشار داریم. بنابراین هر بار که انرژی خود را صرف یک موضوع می‌کنیم، در واقع بخشی از انرژی‌ای را که می‌توانستیم در جای دیگری سرمایه‌ گذاری کنیم، از دست می‌دهیم. به همین دلیل، زندگی فقط هنر «تلاش کردن» نیست؛ هنر انتخاب محل تلاش نیز هست.

شاید یکی از مهم‌ترین نشانه‌های بلوغ این باشد که دیگر برای اثبات قدرت خود وارد هر نبردی نشویم. آدم بالغ الزاماً کسی نیست که بتواند همه چیز را تحمل کند. گاهی آدم بالغ کسی است که می‌داند چه چیزی را نباید تحمل کند. کسی که می‌فهمد چه زمانی گفتگو را ادامه دهد و چه زمانی بحث را رها کند؛ چه زمانی برای رابطه تلاش کند و چه زمانی بپذیرد که یک رابطه به پایان رسیده؛ چه زمانی یک هدف را دنبال کند و چه زمانی اعتراف کند که دیگر آن هدف را نمی‌خواهد. از این زاویه، تسلیم شدن دیگر نقطه مقابل قدرت نیست، گاهی تسلیم شدن نتیجه قدرت است.

فردی که از روی درماندگی کنار می‌کشد، احساس می‌کند هیچ انتخابی ندارد. اما فردی که آگاهانه رها می‌کند، در واقع در حال انتخاب کردن است. او می‌گوید: «من نمی‌توانم همه چیز را تغییر دهم، اما می‌توانم تصمیم بگیرم انرژی‌ام را کجا صرف کنم.» این تفاوت کوچک، از نظر روان‌شناختی بسیار مهم است.

شاید به همین دلیل باشد که گاهی رها کردن حتی دشوارتر از ادامه دادن است. ادامه دادن اجازه می‌دهد هنوز امیدوار باشیم که یک روز شرایط تغییر خواهد کرد. رها کردن اما ما را مجبور می‌کند واقعیت را همان‌طور که هست ببینیم. مجبورمان می‌کند بپذیریم که شاید اشتباه کرده‌ایم، شاید دیر فهمیده‌ایم یا شاید چیزی که زمانی می‌خواستیم، دیگر خواسته امروز ما نیست. اما پذیرش واقعیت، هرچند در ابتدا دردناک است، می‌تواند فضای تازه‌ای ایجاد کند.

وقتی دست از تلاش برای تغییر دادن چیزی می‌کشیم که قابل تغییر نیست، انرژی آزاد شده می‌تواند صرف ساختن چیز دیگری شود. وقتی از یک رابطه فرساینده بیرون می‌آییم، فرصت ارتباط سالم‌تر ایجاد می‌شود. وقتی یک هدف قدیمی را کنار می‌گذاریم، ممکن است متوجه شویم اهداف دیگری وجود دارند که بیشتر با ما سازگارند. وقتی نیاز به اثبات خودمان را رها می‌کنیم، ممکن است برای نخستین بار بتوانیم بدون نگاه دیگران تصمیم بگیریم.

در نهایت، شاید سؤال مهم زندگی این نباشد که «چقدر می‌توانم تحمل کنم؟» یا «چقدر می‌توانم تلاش کنم؟» بلکه این باشد که «این تلاش قرار است مرا به کجا ببرد؟»

پشتکار زمانی ارزشمند است که در خدمت چیزی باشد که واقعاً برای ما معنا دارد. اما اگر فقط به دلیل ترس از شکست، فشار اجتماعی، عادت، غرور یا هزینه‌هایی که قبلاً پرداخته‌ایم ادامه می‌دهیم، شاید وقت آن رسیده باشد که مکث کنیم. (پیشنهاد می‌شود مطلب جرات تسلیم شدن را مطالعه کنید.)

گاهی باید بیشتر تلاش کنیم.

گاهی باید روشمان را تغییر دهیم.

گاهی باید هدفمان را بازنگری کنیم.

و گاهی، شاید هوشمندانه‌ترین کار این باشد که اصلاً وارد آن مسیر نشویم.

زندگی قرار نیست ثابت کند چه کسی می‌تواند بیشتر رنج بکشد. قرار نیست هر در بسته‌ای را باز کنیم و هر جنگی را تا پایان ادامه دهیم. بخشی از خرد زندگی در شناختن نبردهایی است که ارزش جنگیدن دارند و بخشی دیگر در پذیرفتن اینکه بعضی نبردها از ابتدا نباید شروع می‌شدند.

رها کردن همیشه به معنای شکست نیست. گاهی یعنی دیگر نمی‌خواهیم زندگی‌مان را صرف چیزی کنیم که ارزش آن را ندارد. شاید یکی از آرام‌ترین و در عین حال قدرتمندترین جمله‌هایی که می‌توانیم در زندگی به خودمان بگوییم، این باشد: «لازم نیست برای همه چیز بجنگم. بعضی چیزها را می‌توانم رها کنم و به راه خودم ادامه بدهم.»

«پیشنهاد می‌شود از تست های شخصیت کلینیک روانشناسی آوان که به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است، برای شناخت و آگاهی بیشتر از خودتان استفاده کنید.»

مطالب پیشنهادی:

به این محتوا امتیاز دهید

رزرو وقت مشاوره

تلفنی | آنلاین
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها