۱۰ نگاه روان‌‌ شناختی به ریشه اضطراب ما - کلینیک روانشناسی آوان | مرکز مشاوره روانشناختی

۱۰ نگاه روان‌‌ شناختی به ریشه اضطراب ما

فهرست مطالب

نکات کلیدی این مطلب:

  • روان‌ رنجوری را می‌توان بهای پذیرش تبدیل شدن ذهن ما به ماشین‌های معناساز دانست.
  • روان‌ رنجوری موتور محرکه و اضطراب صدای جیر جیر ترمز آن است.
  • وارثان معاصر تکنیک‌های بالینی را اصلاح کرده‌اند، اما تشخیص‌های اساسی دهه‌ها پیش نامگذاری شده‌اند.

کلینیک روانشناسی و مشاوره آوان – گاهی تصور می‌کنیم اضطراب پدیده‌ای کاملاً مدرن است؛ محصول زندگی پرسرعت، فشار کاری، شبکه‌های اجتماعی، ناامنی اقتصادی و نگرانی‌های دائمی درباره آینده. اما اگر کمی به تاریخ روانشناسی نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که خودِ اضطراب پدیده تازه‌ای نیست. آنچه تغییر کرده، بیشتر از آنکه ماهیت تجربه انسان باشد، زبان و چارچوبی است که برای توضیح آن استفاده می‌کنیم.

در بخش بزرگی از قرن بیستم، بسیاری از تجربه‌هایی که امروز با واژه «اضطراب» توصیف می‌شوند، تحت عنوان «روان رنجوری» یا (neurosis) بررسی می‌شدند. در دو ویرایش نخست DSM، فوبیاها، وسواس‌ها، هیستری و ترس‌های مبهم در مجموعه «روان رنجوری» قرار می‌گرفتند. اما در سال ۱۹۸۰، با انتشار DSM-III، اصطلاح «روان رنجوری» کنار گذاشته شد و تشخیص‌هایی مانند اختلال اضطراب فراگیر، اختلال پانیک، اختلالات فوبیک و وسواس فکری-عملی در گروه اختلالات اضطرابی قرار گرفتند.

این تغییر، زبان تشخیص را عوض کرد؛ اما انسان‌ها همچنان همان ترس‌ها، تعارض‌ها و نگرانی‌های عمیق را تجربه می‌کردند. در واقع، شاید بتوان گفت روان رنجوری موتور درونی تعارض است و اضطراب صدایی است که از ترمز آن به گوش می‌رسد. اما چرا ذهن انسان تا این اندازه مستعد نگرانی، تعارض و اضطراب است؟

۱۰ نگاه روان‌ شناختی به ریشه اضطراب ما

ما فقط نگران نیستیم؛ ما معنا می‌سازیم

یکی از نکات جالب در دیدگاه نویسنده مقاله این است که روان رنجوری را نباید صرفاً یک نقص شخصیتی یا نشانه ضعف روانی دانست. ذهن انسان یک «ماشین معنا‌ساز» است. ما دائماً تلاش می‌کنیم برای اتفاقات زندگی توضیح پیدا کنیم، آینده را پیش‌بینی کنیم، رفتار دیگران را بفهمیم و تصویری از خودمان بسازیم.

همین توانایی که به ما اجازه می‌دهد زندگی را بفهمیم، می‌تواند منشأ اضطراب نیز باشد. ما فقط اتفاقات را تجربه نمی‌کنیم؛ درباره آنها فکر می‌کنیم، آنها را تفسیر می‌کنیم و برایشان داستان می‌سازیم و گاهی ذهن ما در این داستان‌ سازی، بیش از اندازه جلو می‌رود. (پیشنهاد می‌شود مطلب آیا بدون دلیل احساس اضطراب می‌کنید؟ را مطالعه کنید.)

فروید: چیزی که با آن مواجه نمی‌شویم، ناپدید نمی‌شود

از نگاه زیگموند فروید، بسیاری از تعارض‌های روانی ما در سطح آگاهانه قابل مشاهده نیستند. تجربه‌ای ممکن است از آگاهی کنار گذاشته شود، اما این به معنای نابودی آن نیست.

احساسات و تجربه‌هایی که فرصت پردازش پیدا نکرده‌اند، می‌توانند بعدها خودشان را در قالب اضطراب، رفتارهای ظاهراً غیرمنطقی یا الگوهای تکرارشونده نشان دهند.

یکی از ایده‌های مهم این دیدگاه این است که انسان گاهی گذشته را صرفاً به یاد نمی‌آورد؛ بلکه آن را در زندگی امروز دوباره اجرا می‌کند.

برای مثال، فردی که در گذشته تجربه رابطه‌ای ناامن داشته، ممکن است بدون آگاهی از این ارتباط، دوباره وارد رابطه‌هایی شود که همان احساس ناامنی را در او فعال می‌کنند. به همین دلیل، گاهی از خودمان می‌پرسیم: «چرا همیشه همین آدم‌ها سر راه من قرار می‌گیرند؟»

شاید سؤال دقیق‌تر این باشد: چه چیزی در انتخاب‌ها و الگوهای رابطه‌ای من باعث می‌شود این تجربه دوباره تکرار شود؟

یونگ: آنچه در خود نمی‌پذیریم، ممکن است در دیگران آزارمان دهد

کارل یونگ از مفهوم «سایه» صحبت می‌کرد؛ بخش‌هایی از شخصیت که ترجیح می‌دهیم آنها را نبینیم یا نپذیریم. ممکن است فردی ویژگی خاصی را در دیگران به‌شدت محکوم کند، در حالی که همان ویژگی (یا ترس از داشتن آن) در بخشی از وجود خودش نیز حضور داشته باشد.

البته این به آن معنا نیست که هر چیزی که در دیگری دوست نداریم، الزاماً در خودمان وجود دارد. اما گاهی واکنش بسیار شدید ما به یک ویژگی، می‌تواند سرنخی درباره بخش‌های پذیرفته‌ نشده شخصیت خودمان باشد.

از این منظر، اضطراب گاهی مانند چیزی است که از زیر سطح آگاهی بالا می‌آید؛ بخشی از خودمان که مدت‌ها تلاش کرده‌ایم آن را نبینیم.

لاکان: بین «من» و آنچه واقعاً هستم، همیشه فاصله‌ای وجود دارد

ژاک لاکان (Jacques Lacan) نگاه پیچیده‌تری به هویت انسان داشت.

ما خودمان را با کلمات معرفی می‌کنیم: «من این‌طور هستم»، «من آدم قوی‌ای هستم»، «من آدم موفقی هستم»، «من آدمی هستم که به کسی نیاز ندارد.» اما آیا این جملات تمام حقیقت ما را توضیح می‌دهند؟

از نگاه لاکان، میان «من»ی که درباره خود حرف می‌زند و تجربه پیچیده و واقعیِ وجود ما، فاصله‌ای وجود دارد. هر بار که تلاش می‌کنیم خودمان را در قالب کلمات تعریف کنیم، بخشی از تجربه واقعی‌مان ناگفته باقی می‌ماند.

به همین دلیل، برخی لحظه‌های ناگهانیِ خودشناسی فقط یک فهم منطقی نیستند؛ ممکن است آنها را با تمام وجود احساس کنیم. همان لحظه‌ای که ناگهان می‌گوییم: «حالا فهمیدم چرا همیشه این کار را می‌کنم.» (پیشنهاد می‌شود مطلب مدیریت اضطراب با تمرکز روی آنچه در کنترل شماست را مطالعه کنید.)

وینیکات: وقتی برای دوست داشته شدن، خود واقعی‌مان را پنهان می‌کنیم

دونالد وینیکات (Donald Winnicott) مفهوم مهم «خود واقعی» و «خود کاذب» را مطرح کرد.

کودک برای رشد سالم به محیطی نیاز دارد که در آن احساسات و نیازهایش تا حد امکان دیده و پذیرفته شوند. اما اگر کودک احساس کند بعضی از احساساتش برای والدین یا محیط قابل‌ قبول نیستند، ممکن است به تدریج یاد بگیرد نسخه‌ای از خودش را نشان دهد که دیگران بیشتر دوست دارند.

این سازگاری ممکن است در کودکی مفید باشد زیرا کودک یاد می‌گیرد چگونه رفتار کند تا محبت، امنیت و توجه دریافت کند. اما مشکلی که بعدها ایجاد می‌شود این است:

اگر سال‌ها نقش بازی کرده باشیم، از کجا بفهمیم دیگران واقعاً خودِ ما را دوست دارند یا فقط نسخه‌ای را که به آنها نشان داده‌ایم؟

گاهی اضطراب از همین‌جا شروع می‌شود؛ از فاصله میان «کسی که هستم» و «کسی که فکر می‌کنم باید باشم».

کارن هورنای: وقتی جهان امن به نظر نمی‌رسد

کارن هورنای (Karen Horney) اضطراب را تا حد زیادی با تجربه کودک از محیط زندگی‌اش مرتبط می‌دانست.

اگر کودک محیط اطراف خود را امن، قابل پیش‌بینی و حمایتگر تجربه نکند، ممکن است نوعی «اضطراب بنیادی» در او شکل بگیرد؛ احساسی عمیق که جهان چندان امن نیست و هر لحظه ممکن است اتفاق بدی رخ دهد. هورنای سه راهبرد عمده را برای مقابله با این اضطراب توصیف می‌کرد:

  1. حرکت به سوی دیگران: تلاش برای راضی کردن دیگران، سازگاری افراطی و ترس از مخالفت.
  2. حرکت علیه دیگران: تلاش برای کنترل، رقابت، سلطه یا پرخاشگری.
  3. حرکت دور از دیگران: فاصله گرفتن، خودکفایی افراطی و اجتناب از وابستگی.

ممکن است این سه الگو در ظاهر بسیار متفاوت باشند، اما در عمق خود یک احساس مشترک دارند: «من کاملاً احساس امنیت نمی‌کنم.»

بیون: وقتی احساسات خام، فرصت پردازش پیدا نمی‌کنند

ویلفرد بیون (Wilfred Bion) بر نقش مراقب در کمک به کودک برای تحمل و پردازش احساسات شدید تأکید داشت.

نوزاد نمی‌تواند به‌ تنهایی ترس، گرسنگی، درد و هیجان‌های شدید خود را معنا کند. به یک مراقب نیاز دارد که بتواند این احساسات را دریافت کند و به شکلی قابل تحمل به او بازگرداند.

اگر تجربه‌های شدید هیجانی بدون پردازش باقی بمانند، ممکن است بعدها به شکل واکنش‌های ناگهانی و شدید خودشان را نشان دهند. در بزرگسالی، این وضعیت ممکن است به شکل احساساتی تجربه شود که ناگهان بسیار بزرگ و غیرقابل‌ کنترل به نظر می‌رسند؛ گویی فرد به جای اینکه احساسش را بفهمد، فقط باید آن را تحمل کند. (پیشنهاد می‌شود مطلب اضطراب به عنوان رفتار آموخته شده و چگونگی حذف آن را مطالعه کنید.)

بالبی: رابطه‌های امروز، تحت تأثیر رابطه‌های دیروز

جان بالبی (John Bowlby) و نظریه دلبستگی، نگاه ما به روابط انسانی را تغییر داد. ما از سال‌های نخست زندگی، به تدریج تصوری درونی از رابطه شکل می‌دهیم:

  • آیا دیگران قابل اعتمادند؟
  • آیا وقتی به کسی نیاز دارم، کنارم می‌ماند؟
  • آیا من ارزش دوست داشته شدن دارم؟

این الگوها پیش از آنکه بتوانیم درباره آنها با زبان فکر کنیم، شکل می‌گیرند.

به همین دلیل، ممکن است فردی در یک رابطه سالم قرار داشته باشد، اما همچنان اضطراب رها شدن را تجربه کند. در چنین شرایطی، همیشه مشکل از رابطه فعلی نیست؛ گاهی گذشته در حال صحبت کردن از طریق تجربه امروز است.

آرون بک: ذهن همیشه واقعیت را گزارش نمی‌کند

در رویکرد شناختی، آرون بک (Aaron Beck) نشان داد که بسیاری از افکار اضطراب‌ آور ما به شکل خودکار ظاهر می‌شوند. ذهن ممکن است:

  • بدترین اتفاق ممکن را پیش‌بینی کند.
  • تصور کند می‌داند دیگران درباره ما چه فکری می‌کنند.
  • از یک اتفاق کوچک نتیجه‌ای بسیار بزرگ بگیرد.
  • یا دنیا را در قالب «همه یا هیچ» ببیند.

مثلاً یک پیام بی‌پاسخ می‌تواند در ذهن فرد به این نتیجه تبدیل شود:

«حتماً از دست من ناراحت است.»

و چند دقیقه بعد:

«دیگر نمی‌خواهد با من صحبت کند.»

و کمی بعد:

«همیشه آدم‌ها مرا ترک می‌کنند.»

مشکل اینجاست که احساس اضطراب واقعی است، اما لزوماً داستانی که ذهن برای توضیح آن ساخته، واقعی نیست. این تمایز یکی از پایه‌های مهم درمان شناختی-رفتاری است.

یالوم: شاید بخشی از اضطراب، بهای زندگی نکردن باشد

اروین یالوم (Irvin D. Yalom) از زاویه‌ای وجودی به اضطراب نگاه می‌کرد.

انسان می‌داند که زندگی محدود است. همین آگاهی می‌تواند ترس از مرگ را ایجاد کند. اما از سوی دیگر، ممکن است ما را با این پرسش مهم‌تر روبه‌رو کند که «آیا واقعاً دارم زندگی‌ای را که می‌خواهم زندگی می‌کنم؟»

کارهایی که جرئت انجامشان را نداشته‌ایم، حرف‌هایی که نگفته‌ایم، رابطه‌هایی که از ترس تغییر نکرده‌ایم و انتخاب‌هایی که دائماً به آینده موکول کرده‌ایم، ممکن است به تدریج به بخشی از «زندگی نزیسته» ما تبدیل شوند.

گاهی اضطراب فقط ترس از آینده نیست. گاهی اضطراب صدای بخشی از وجود ماست که می‌گوید:

«داری زندگی خودت را به تعویق می‌اندازی.»

جیمز هیلمن: وقتی زندگی ما با ندای درونی‌مان هماهنگ نیست

جیمز هیلمن (James Hillman) بر مفهوم «فراخوان» یا جهت درونی زندگی تأکید داشت.

از این دیدگاه، هر فرد تمایل‌ها و استعدادهایی دارد که بخشی از شخصیت منحصر به‌ فرد او را تشکیل می‌دهند. اما جامعه، خانواده و فرهنگ نیز انتظارات خاص خودشان را دارند.

گاهی انسان زندگی‌ای می‌سازد که از بیرون موفق است اما از درون با خودش هماهنگ نیست. شغل مناسب دارد، درآمد دارد، جایگاه اجتماعی دارد و دیگران او را موفق می‌دانند؛ اما در درون احساس می‌کند چیزی درست نیست.

این فاصله می‌تواند به اضطراب، نارضایتی یا احساس بیگانگی از خود منجر شود. شاید یکی از مهم‌ترین پرسش‌های خودشناسی این باشد:

«اگر مجبور نبودم کسی را راضی کنم، چه نوع زندگی‌ای را انتخاب می‌کردم؟»

آیا اضطراب دشمن ماست؟

نه لزوماً. اضطراب می‌تواند فرساینده باشد و وقتی شدید، مداوم یا مختل‌ کننده زندگی است، نیاز به توجه حرفه‌ای دارد. اما خودِ احساس اضطراب همیشه به معنای «اختلال» ما نیست.

گاهی اضطراب یک علامت است. ممکن است بگوید:

«چیزی را حل نکرده‌ای.» یا «داری احساس مهمی را نادیده می‌گیری.» یا «این رابطه برایت امن نیست.» یا «خیلی وقت است برخلاف نیازهای واقعی خودت زندگی می‌کنی.» یا حتی «داری درباره یک اتفاق واقعی، داستانی بزرگ‌تر از واقعیت می‌سازی.»

بنابراین شاید هدف سلامت روان این نباشد که انسان هیچ‌ وقت مضطرب نشود. چنین انتظاری نه واقع‌ بینانه است و نه لزوماً مفید. هدف می‌تواند این باشد که اضطراب را بشناسیم، منشأ آن را بررسی کنیم و یاد بگیریم میان یک خطر واقعی و زنگ خطر ذهنی تفاوت بگذاریم. (پیشنهاد می‌شود مطلب مقابله با اضطراب مزمن در خانواده را مطالعه کنید.)

از «چرا این‌قدر مضطربم؟» به «اضطراب من چه می‌گوید؟»

این تغییر سؤال می‌تواند نقطه شروع مهمی برای خودشناسی باشد. به جای اینکه فوراً با اضطراب بجنگیم، می‌توانیم لحظه‌ای مکث کنیم و بپرسیم:

  • من دقیقاً از چه چیزی می‌ترسم؟
  • این ترس متعلق به امروز است یا بخشی از گذشته را با خود دارد؟
  • آیا شواهدی برای نگرانی من وجود دارد؟
  • آیا دارم بدترین سناریو را قطعی فرض می‌کنم؟
  • آیا برای پذیرفته شدن، خود واقعی‌ام را پنهان می‌کنم؟
  • آیا در رابطه‌هایم احساس امنیت می‌کنم؟

و مهم‌تر از همه: آیا زندگی‌ای که امروز می‌کنم، با ارزش‌ها و خواسته‌های واقعی من هماهنگ است؟

روان‌شناسی معاصر روش‌های درمانی متنوعی برای اضطراب ارائه کرده است؛ از درمان شناختی و رفتاری گرفته تا رویکردهای مبتنی بر دلبستگی، پذیرش و تعهد و برخی رویکردهای تجربه‌ محور. بسیاری از این روش‌ها تکنیک‌های متفاوتی دارند، اما مسئله‌ای که با آن روبه‌رو هستند، بسیار قدیمی‌تر از نام‌های امروزی تشخیص‌های روانشناختی است.

در نهایت، شاید یکی از انسانی‌ترین نکات درباره اضطراب این باشد که اضطراب لزوماً نشانه شکست ما نیست.

ما موجوداتی هستیم که آینده را تصور می‌کنیم، گذشته را مرور می‌کنیم، درباره خودمان داستان می‌سازیم، به روابط معنا می‌دهیم و دائماً تلاش می‌کنیم بفهمیم چه کسی هستیم و چگونه باید زندگی کنیم. طبیعی است که چنین ذهنی گاهی نگران شود.

مسئله زمانی آغاز می‌شود که اضطراب به جای یک پیام، تبدیل به فرمانده زندگی ما شود. آن‌ وقت شاید لازم باشد به جای فرار از اضطراب، کمی به آن نزدیک شویم و ببینیم پشت این نگرانی چه چیزی پنهان شده است.

  • گاهی پشت اضطراب، زخمی قدیمی قرار دارد.
  • گاهی ترسی که سال‌هاست با ماست.
  • گاهی یک باور اشتباه.
  • گاهی رابطه‌ای ناامن.

و گاهی نیز زندگی‌ای که مدت‌هاست می‌خواهیم تغییرش دهیم اما هنوز جرئت شروع کردنش را پیدا نکرده‌ایم.

شاید اضطراب همیشه نمی‌گوید «خطر نزدیک است». گاهی می‌گوید «چیزی در زندگی تو نیاز به توجه دارد».

«پیشنهاد می‌شود از تست های شخصیت کلینیک روانشناسی آوان که به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است، برای آشنایی و آگاهی بیشتر از خودتان استفاده کنید.»

مطالب پیشنهادی:

به این محتوا امتیاز دهید

رزرو وقت مشاوره

تلفنی | آنلاین
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها